عشق زندگی من

دفتر نقّاشی

1389/12/13 19:55
نویسنده : مامان مریم
1,257 بازدید
اشتراک گذاری

 سلام جیگر.دو تا شعر و یه داستان تقدیمت میکنم.بوس مامان

دفتر نقّاشی

علی کوچولو بعد از خوردن صبحانه سراغ دفتر نقّاشی رفت. همین که دفتر نقّاشی را برداشت، دید دفتر نقّاشی اش ورق نمی خورد.

کمی ناراحت شد و با صدای بلند گفت: «من می خواهم نقّاشی بکشم. چرا باز نمی شوی؟»

دفتر نقّاشی  اخمی به علی کوچولو کرد و گفت: «من با تو قهرم.»

علی کوچولو «قهر! چرا؟ من که نقّاشی های قشنگی توی ورق هایت کشیدم. من که هیچ ورقی از تو نکندم، پس چرا با من قهری؟»

دفتر نقّاشی  گفت: «یعنی تو نمی دانی چرا من با تو قهرم؟»

علی گفت: «نه! نمی دانم.»

دفتر نقّاشی گفت: «چرا نمی روی از دیوار بپرسی؟»

علی رفت پیش دیوار و گفت: «چرا از دست من ناراحتی؟»

دیوار گفت: «مگر تو دفتر نقّاشی نداری؟»

علی گفت: «چرا، دارم.»

دفتر نقّاشی

دیوار گفت: «پس چرا دیروز روی من نقّاشی کشیدی؟ من که برای نقّاشی کشیدن نیستم. تو باید توی دفتر نقّاشی، نقّاشی کنی. ببین من خط خطی شدم و مامانت ناراحت شد. ببین چه قدر زشت شدم، خوب نگاه کن.»

علی دیوار را نگاه کرد. دیوار راست می گفت. خیلی زشت شده بود.

علی پاک کن را برداشت و همه ی خط ها را پاک کرد؛ اما هنوز روی دیوار جای نقّاشی مانده بود.

علی کوچولو تصمیم گرفت همین که مامان آمد، از او معذرت خواهی کند و بگوید دیگر روی دیوارها نقّاشی نمی کند.

زینب السادات میرباقری_سنجاقک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان ستاره
13 اسفند 89 23:16
خیلی شعر و داستانای قشنی می ذاری مامان مهربون با اجازت تو وبلاگ ستاره می نویسم.
مامان غزل
14 اسفند 89 22:15
خیلی جالب بود.
فرشته مامان امین رضا
15 اسفند 89 8:09
سلام عزیزم ازآشنایی باهاتون خوشحالم وبااجازه لینکتون می کنم.
مامان یکتا
15 اسفند 89 11:53
سلام مریم خانم خیلی جالب بود ممنون که به یکتا سر زدی راستی کو عکس از پسر نازمان ؟؟؟